دلم به حال مادران و پدرانی می سوزد که با دل هایی آکنده از آلام و خستگی های زمان اما با نگاه هایی از امید و ایمان و با دستانی رنجور و پینه بسته ثنا گویان به سوی آسمان در انتظار تولدی دوباره برای فرزندانشان هستند.

و نیز دلم برای کودکان و نوجوانانی می سوزد که به شوق فتح قله های ایمان و معرفت سحرگاهان با دست های کوچک و بازوانی لرزان و خسته از طی جاده های سرد فقر اما ایمان دعای مادران را بدرقه ی راهشان می کنند ولی غافل از این که این رویا های کودکی شان زیر پای خود خواهی ها و جاه طلبی های آن « آدم بزر گ» های همه چیز دان همه چیز فهم خیالاتی از خود راضی طوری به افول می گراید که جز سرابی بیش از آن باقی نمی ماند.

آنچه گفته شد گزیده ای بود از ناگفته های طی سالیان دراز آموزش و پرورش منطقه ی انگوت و سخنم با کسانی است که در کسوت مدیر؛ کارمند و مسئول و...و بعبارتی «آدم بزرگ» سرگرم صعود پوشالی خویش در پلکان مسئولیت های این اداره می باشند وبنده ی حقیر به عنوان یکی از معلمان داغدیده از داغ دانش آموزان معصوم و پاک آن منطقه اگر برای یک بار هم که شده از آن« آدم بزگ» ها سوال می کنم که آیا از خاطرات تلخ و سرد و تاریک روزگار دانش آموزی خویش چیزی به یاد ندارند؟ چرا . «آدم بزر گ »ها کاملا به یاد دارند که با اندکی قوت لا یموت به قیمت عمر پدران و مادران پاک و وارسته که رحمت خداوند بر اموات ان ها باد  وقانع بر اندک البسه ای نه چندان مقاوم بر سردی های زمان، به امیدی روشنی چشمان خسته ومنتظرمادران از جاده های سرد و نا تمام کودکی شان گذشتند تا نا امیدی امید وارانه ی پدرو مادررا امید ببخشند و مرهمی با شند بر تن خسته ی آن ها.چرا«آدم بزرگ» ها خوب به یاد دارند.............. اما متاسفانه کار پر مشغله ی تقسیم غنایم و انتقام جویی ها و تسویه حساب های شخصی شان با بهره برداری از موقعيت  و مقام والای اداری فرصت یک چنین اندیشیدنی را به آن ها نمی دهد و از کنار مسائل و مشکلات موجود با نهایت  بی تفاوتی و به اصطلاح نشنیده و ندیده طوری می گذرند تا به تصور خویش معصومیت و محبوبیت عوام مابانه ی خود را قربانی احقاق حق کودکی خویش نکرده باشند که آن ها نقشی در تقسیم غنایم ندارند و معصومند و ناتوان و...............

و تو ای فرشته ی مرگ ما را به مرگ فرا مخوان که ما روحمان را به آن «آدم بزرگ » هایی فرو خته ایم که به زعم خویش نه از خاک بلکه از پشتی قوی و پر از عضله و استخوان اما از تفكري سطحي نگرانه آفریده شده اند.

کسی به فکر گل ها نیست

کسی نمی خواهد

 باور کند که باغچه دارد می میرد

و حس باغچه انگار

چیز مجردیست که در انزوای باغچه پوسیده است.