نام: فراهم

نام خانوادگی: آذریان

تاریخ تولد: 1347/06/20

تاریخ شهادت: 1362/12/09

محل شهادت: جزیره مجنون

زندگینامه

پاییز نیامده متولد شد، گرمای خورشید یادآور روزهای بهاری بود، فراهم که متولد شد دلتنگی بهار به همراه کدورت ها از یادها رفت،همه جا صلح و دوستی شد، آنروزقشنگ بیستم شهریور ماه سال 1347 بود.

تحصیلات ابتدائی اش را از همان زادگاهش یئل سوئی آغاز کرد و از آنجا که کودکی با استعداد و باهوش بود توانست با موفقیت دوره ابتدائی را پشت سر بگذارد.

بعد ازاتمام دوره ابتدائی در سال 1359 تحصیلات دوره راهنمائی را از همان سال در مدرسه «مزین» تازه کند آغاز نمود با توجه به علاقه خاصی که به تحصیل علم داشت رنج و سختی دوری راه را به جان خرید و سرآنجام در سایه تلاشهای شبانه روزی خود موفق شد درسال 1361 از این مدرسه با نمرات خوبی فارغ التحصیل شود.فراهم برای ادامه تحصیل در دوره متوسطه در دبیرستان شهید بهشتی گرمی در سال 1362 نام نویسی کرد.

فراهم دانش آموز اول دبیرستان بود که با عضویت در بسیج گرمی در مورخه 18/8/1362 از پایگاه مغان گرمی به جبهه اعزام شد.

هنوز پانزده سالش هم تمام نشده بود که تنها آرزویش شهادت بود،آرزوئی که در بهار جوانی اش تحقق یافت،در نهمین روز از اسفندماه سال 1362،آخرین وصیت اش این بود که درکنار قبر دوست اش قدمعلی او را دفن کنند،پیکر پاکش سالها از زادگاهش دور ماند،گویا جزیره مجنون بیش از هر جای دیگری شیفته و شیدای گام های سبک این دلاور شده بود،خاک مجنون گوهری ناب در سینه خود مخفی کرده بوداما  قدمعلی در یئلسوئی چشم به راه او بود همین چشم انتظاری او بودکه عاقبت پیکر پاکش در جریان تفحص جنازه شهدا کشف و در روستای زادگاهش به خاک سپرده شد.  روحش شاد و راهش مستدام باد

 

وصیت نامه

 بسم الله الرحمن الرحيم

(ان الله يحب الذين يقاتلون فى سبيله)(صف 4)خداوند دوست دارد كسانى را كه در راه او به شهادت نائل مى‌شوند.

با درود فراوان برمنجى بشريت حضرت مهدى(عج) و به نايب برحقش امام بزرگوار خمينى بت‌شكن‌زمان و با سلام‌ودرود بى‌پايان به روح پاك شهداى گلگون‌كفن اسلام.

پيامى كه به دوستان و همكلاسان خود دارم اين است كه نگذارند خون شهداى  اسلام پايمال  شود با  تصميم قطعى، راه  شهيدان را  ادامه دهيد و نگذاريد اسلام  و قرآن‌مان را ازدستمان بگيرند. اگر من شهيد شدم  به مادرم  سلام مرا  برسانيد و نگذاريد بگريد و حتما بعد از شهيد شدن من دو برادر كوچكم را ( ترحم و حسن ) را به جبهه حق عليه باطل بفرستند و غم و غصه نخورند  پدرم موقع  خرداد كه همه پدران به مدرسه مى‌روند تا نتيجه فرزندانشان را خبردار شوند آن موقع تو هم با قبول زحمت به مدرسه دكتر بهشتى مى‌روى اگر كسى هم پرسيد براى  چه آمده‌اى آن وقت  مى‌گويى من هم آمده‌ام از نتيجه پسرم خبرى بگيرم و هر موقع من بيادت افتادم قلم و دفتر من را نگذاريد بى‌صاحب بماند.

قلم مرا به دست برادرم ترحم مى‌دهى شهادت من را با خط خوشى بر روى دفتر خودم بنويسيد و بنويسيد دفتر صاحب تو در راه آزادى اسلام و قرآن در كربلاى ايران به  شهادت رسيد  واگر من شهيد شدم مرا در نزد قدمعلى دفن كنيد.